دونه برف

نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند 1392ساعت 22:26 توسط مامان زهرا

تو داری بزرگتر میشوی و شبطنتهایت هم با خودت بزرگتر میشوند

توی کوچه پسر هفت ساله ای را میبینم که آرام در کنار مادرش راه میرود .به مادری میگویم  کاش حسین هم هر چه زودتر همسن این پسر شود 

مادری میگوید و تو هم سنت بالاتر رود .حسین بزرگ میشود مدرسه میرود دانشگاه میرود یک روز همسر آینده اش را به تو معرفی میکند و تو چشم باز میکنی و میبینی پیر شده ای

از زندگیت لذت ببر

و من به این فکر میکنم که با وجود شیطنتهای زیاد حسین باید بتوانم از زندگیم لذت ببرم.

 

نوشته شده در سه شنبه 24 شهريور 1394ساعت 2:39 توسط مامان زهرا |

خاله نویسی

تو میهمان خانه ی خاله بودی. دنیای مال ما بود. دست های کوچکت میان دستهای من بود. شاد بودی و مهربان مثل همیشه. می خندیدی و صدایم میزدی: خاله خاله خاله خاله.

من شاد می شدم.قربان صدقه ات می رفتم. با هم رفتیم کوچه برلن. تو با مهربانی به همه سلام دادی و همه عاشقت شدند برایت شکولات و عروسک دادند.

لباس عروسی بیرون مغازه توی کوچه بود. مثل همه ی کوچولو ها رفتی زیر لباس عروس و گفتی من عروس شدم. چشم هایت را بسته بودی و در رویای تور و پولک رفته بودی. عکست را گرفتم. بعد توی ماشین سرت را تکیه دادی به بازویم و آرام خوابت گرفت.

چقدر باتو بودن زیباست

نوشته شده در سه شنبه 16 تير 1394ساعت 8:16 توسط مامان زهرا |

اومدی میگی مامانی توپم بی هوا شده

میگم بی هوا چی شده

میگی بی هوا چی نه خودش بی هواست و بعد با دستت فشارش میدی

منظورت اینه که کم باده

میگی مامان من هم سندم کیه میخوام باهاش بازی کنم

میخندم ومیگم پیداش میکنیم

میگی مامان عیدی انیشتن بذار ببینم

اونم یعنی بی بی انیشتن

به بابا میگی بابا کی میریم اوی دریا اوی خاکا خیلی خوش بود

منظورت اینه که بریم دریا برم روی خاکا خیلی بهم خوش گذشت

نوشته شده در سه شنبه 25 فروردين 1394ساعت 14:34 توسط مامان زهرا |

حتی فکرش هم برایم سخت بود. اینکه یک روز باید از شیر بگیرمت .

تنها دلیلم این بود که شاید راحتتر بخوابی و خوابت عمیق شود.

سخت قبول کردی...یاد آنروزی افتادم که باید برای اولین کنترل وزنت پیش دکتر میرفتیم

دکتر گفت وزن نگرفته ای و برایت شیر خشک تجویز کرد با کلی توصیه و یک تاکید بزرگ

اگر شیر خشک دادنش رانتوانی کنترل کنی دیگر شیر خودت رانخواهد خورد

حرفش سر سه روز به واقعیت تبدیل شدو تو 24 ساعت طلب شیر نکردی و مرا پس زدی

یادم نمیرود چقدر گریه کردم چون احساس میکردم مقصرم

بابا بزرگ چقدر برایت قران خواند و دعا کرد و تو دوباره شیر خوردی ولی همراه شیر خشک

هرچقدر بزرگتر میشدی شیر مادر برایت عزیزتر میشد انگار

چندین روز هر شب برایت توضیح دادم وقتی نی نیها بزرگتر میشوند شیر مامان تلخ میشود و آنها نباید دیگر شیر مامان بخورند و باید توی بغل مامان با لالایی و قصه بخوابند

پنج روز پیش با کمی اب لیمو شروع کردیم

هربار که امدی گفتم تلخ شده و بغلت کردم و نوازشت کردم

شب دوم نصفه های شب با التماس گفتی تلخش را هم میخواهم بخورم.دلم سوخت و تو برای اخرین بار شیر خوردی... فردایش از دوستانم شنیدم به این شیر میگویند شیر حسرت

سه روز هربار امتحان کردی و بعد با کلی گریه و داد وبیداد و صرف ساعتها وقت خوابت برد

دو روز است دیگر امتحان نمیکنی ولی پیشنهاد میدهی و من با سرگرم کردنت حواست را پرت میکنم

کلی بد اخلاق شده ای...هر کسی را دستت برسد میزنی...امیدوارم هرچه زودتر ارامش پیدا کنی

اولش برای خودم هم سخت بود اما حالا که توی بغلم خوابت میبرد کمی ارامتر شده ام

 

نوشته شده در يکشنبه 16 فروردين 1394ساعت 19:53 توسط مامان زهرا |

یک روز مانده به عید باهم میرویم بیرون که برای شماکفش بخریم

به مغازه بابا که میرسیم بابا را محکم بغل میکنی

باهم میرویم کفش فروشی

انگار دیر کرده ایم

همه کفشهای خشکل تمام شده

بابا پیشنهاد میدهد با همین کفشها سر کنی تا شاید توی مسافرت جیز قشنگی به چشممان بخورد

ما قبول میکنیم

بابا گرسنه است و وقت نهار

میرویم غذا خوری

انگار تو هم گرسنه هستی هر سه حسابی غذا میخوریم

بعد مغازه ها باز میشوند

بابا و تو یک جفت کتانی قرنز پسند میکنید

از بابا خداحافظی میکنیم

تو توی راه کنار همه تشت های ماهی میایستی

ارام نگاهشان میکنی و می گویی مامان ماهیای ریز چی میگن؟ ببین یه چیزی میگن

بعد شروع میکنی به جواب سلام دادن

یک عالمه سلام

همه میخندند

هم ماهی فروشها

هم کسانی که ماهی میخرند

نوشته شده در پنجشنبه 28 اسفند 1393ساعت 17:13 توسط مامان زهرا |

روز تولدت رسید

امسال خوب تولد رو میفهمی.کیک.کادو .بادکنک همه را خوب میفهمی

یاد دوم اسفند 91 می افتم

شب قبل از بدنیا آمدنت

از وقتی مهمان دلم شده بودی خواب از چشمم فراری شده بود

اما آنشب همه چیز فرق داشت

بابایی خوابش برد چون همیشه این روزهای نزدیک عید کارش زیاد است

من باید قران را تمام میکردم،نذر ماندنت را ادا میکردم

جرا دروغ هنوز هم یادم نمیرود چقدر ترسیده بودم

شب صبح شد من تمام شب بیدار

حسین عزیز لحظه بدنیا امدنت را تمام دنیا عوض نمیکنم

چون بیهوش نبودم همه چیز را لحظه به لحظه به یاد دارم

توی اتاق عمل با گریه به دکتر گفتم تو رو خدا بذارین ببینمش

دکتر به پرستار اجازه داد تو را نشانم دهد

پوست تنت انگار ابی کمرنگ بود

گفتم اسمش حسینه بنوسید رو مچبندش گم نشه

تو گریه کردی

و گریه های بی امان من

تا بخیه ها تمام شود من به لرز افتادم

حالا کوچک آبی رنگ من بزرگ شده

وقتی غمگینم محکم بغلم میکند و میگوید دوبونت برم من

 

نوشته شده در جمعه 8 اسفند 1393ساعت 3:18 توسط مامان زهرا |

از پله های پاساژی که مغازه بابا انجاست بالا میرویم

میگویی مانییی میریم کتابخونه آرهههه ،من خوبمممم

یعنی من خوب بودم

با اینکه کلی شلوغ کرده ای قبول میکنم چون تو خوبی

میرویم توی یک کتابفروشی خلوت

برای اولین تجربه جای خوبی است

میبرمت کنار قفسه کتابهای گروه سنی الف

یکی از کتابها را برمیداری ( منم نی نی ناقلا   به موقع میخورم دوا )

بعد هم یکی دیگر که فقط از کلاغ روی جلدش خوشت امده

میگویی مانی عمو اومده بود تو خوابم کلاغ میپروند(چند شب پیش برای اولین بار خوابت را برای من وبابا با ترس توضیح دادی)

کتابها را میگیری دستت میگویی مامان بریم خونه بخونیم

میگویم باید پول بدهیم کتابها رابخریم

پول را میگیری و میدهی به کتابفروش

تا شب چندین بار کتابها را برایت میخوانم

شب کتابها را میگذاری کنار بالشت و بخواب میروی

من و بابا با همه وجودمان دوستت داریم

هرشب بالای سرت دعا میکنم دیگر تب نکنی پسر ناز من

 

 

نوشته شده در جمعه 17 بهمن 1393ساعت 2:56 توسط مامان زهرا |

ایستاده ام کنارپنجره،هوا هنوز تاریک است.چراغهای پیاده رو روشن.ساعت حوالی شیش

با خودم فکر میکنم قبلترها فقط برای کنکور آزمایشی زود از خواب بیدار میشدم

آنهم حدود هفت.وقتی برمیگشتم تا عصر به جبران این زود بیدار شدن میخوابیدم

حالا درست از زمانی که تو آمدی توی دلم خوابم کم شد و کم شد تا رسید به بی خوابی

و الان تبدیل شده به بدخوابی.

به دکتر میگویم آقای دکتر پسرم تا صبح حدود هشت یا نه بار بیدار میشود و گریه میکند

دکتر میگوید این جور بچه ها اختلال خواب دارند دیفن هیدرامین بده قبل از خواب

اشک تو چشمهایم جمع میشود و نمیگویم که میدهم اما اثری ندارد.

کوچولوتر که بودی همه میگفتند بزرگ بشود درست می شود سختیش تا پایان شیش ماهگی است.شیش ماهت که شد گفتند یک سالش شود دیگر تمام است

دارد دو سالت میشود عزیزک من

آنقدر فکر میکنم به حرفها

شاید چون شیرت کم است از گرسنگی بیدار میشود وگریه میکند

جایش را گرم میکنی

سردش شده پتو را زده کنار 

توی اتاق هوا نیست

میترسد شاید

گوشش درد میکند

اشکهایم را پاک میکنم و میگویم خدایا توکلم به توست

توانی بده تا مادر روزهای سخت باشم

 

نوشته شده در پنجشنبه 25 دی 1393ساعت 21:20 توسط مامان زهرا |

انگار تمام زندگیم شده فاصله یین این تب تا آن تب

شبهای بیدار ماندن،دلهره،اشکهای تو،

هر روز که میگذرد شیرین زبانتر میشوی

با اداهایت دل من وبابا را آب میکنی

بابا بزرگ که رفت کربلا من وقت خداحافظی خواستم برای تب نکردنت دعا کند

هنوز منتظرم صاحب اسمت به حرمت هم اسم بودنتان شفایت دهد.

نوشته شده در سه شنبه 23 دی 1393ساعت 18:25 توسط مامان زهرا |

احساس میکنم داری بزرگ میشوی

وقتی بغلم میکنی

وقتی میگویی ماما دوست دارم

وقتی به من پناه می اوری

وقتی جایی میروم و تو به مادر میگویی مامانو میخوام

وقتی منتظرم میمانی

وقتی صبح از خواب که بیدار میشوی به رویم لبخند میزنی

...

امروز خاله پرسید تو را بیشتر دوست دارم یا بابا را

گفتم دوست داشتن تو شبیه دوست داشتن هیچ کس نیست

نوشته شده در پنجشنبه 13 آذر 1393ساعت 20:56 توسط مامان زهرا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد